بهـ نامـ او
بحر طویلی از زبانـ تو بهـ قلمـ منـ
نمی فهممـ ولی آسانـ و آسودهـ
دلمـ را می سپارمـ در پی بادی
کهـ عاشقـ پیشهـ ی درد استـ و
بد سرد استـ و
آهـ از ریشهـ ی دردمـ
کهـ برگردد بهـ حسرتـ ها و
غربتـ های منـ
آخر کهـ میداند
ز اینـ بغضی کهـ بد راهـ گلو را
باز بندد؟
+++
نوشتمـ کوتاهـ و شاید نارسـ
اما نمیتوانمـ بغضی کهـ با فکر کردنـ بهـ زندگی تانـ
راهـ گلویمـ را می بندد
در واژهـ ها بهـ تصویر کشمـ
هر چند چیز زیادی نمیدانمـ
ϰ-†нêmê§ |